تبليغاتX
چرا که نه ؟
چرا که نه ؟ تنهام ولی میتونم نباشم...!
  • ( )

  • 

    شرط تاريخ

    سيدمهدي طباطبايي
    مقدمه:
    اهميت تاريخ بيهقي بر هيچ كس پوشيده نيست و تاثير آن بر متون بعد از خود گواهي صادق بر ارزشمندي اين كتاب است. كتابي كه با ظهور خود سبكي جديد در نثر فارسي بنا نهاد كه گذشت زمان نه تنها از اهميت آن نكاسته؛ بلكه بر شكوه و عظمت آن نيز افزوده است. تاريخ بيهقي آيينه تمام نماي دوران خود است كه مي تواند قواعد مملكت داري؛ شهرسازي؛ سطح زندگي مردم؛ طبقات اجتماعي؛ فرهنگ جامعه؛ اوضاع دربار و ديوانها؛ آداب و سنت هاي رايج در جامعه؛ جهان بيني مردم و حتي خصوصيات اخلاقي و شخصيت شناسي هر يك از چهره هاي تاريخي را در آن مشاهده كرد. دقت بيهقي در بيان جزييات و توصيف وقايع تا به حدي بوده كه احساس مي شود هر كس به جز بيهقي در آن صحنه ها حاضر بود؛ نمي توانست آنها را-بدان گونه كه او ديده و بيان كرده- به تصوير درآورد. نكته قابل توجه اينكه بيهقي در برخي از رويدادها خود شاهد ماجرا نبوده و آنها را از زبان افراد ثقه نقل مي كند اما اين وقايع در فضاي كلي تاريخ هيچ تفاوتي با آنچه او به چشم خود ديده؛ ندارد و اين بيانگر هنرمندي بي نظير بيهقي است. هدف اصلي اين تحقيق پاسخگويي به اين سؤال است كه راز ماندگاري تاريخ بيهقي در ادبيات فارسي چيست و تلاش شده است تا پاسخ به اين سؤال به گونه اي از ميان نكات و مطالب تاريخ بيهقي بازگو شود. چهار عامل مهم در ماندگاري تاريخ بيهقي عبارتند از:
    - الف: زبان بيهقي
    - ب: بيان تاريخ بر مبناي واقعيت
    - ج: آرايش تاريخ
    - د: نگارش تاريخ بر طبق اصولي خاص
    الف: زبان بيهقي:
    از دلايل مهم ماندگاري بيهقي در ادبيات فارسي نوع زباني است كه او براي برقراري ارتباط با خواننده به كار مي گيرد. زباني ساده و صميمي كه تاثيري شگرف دارد و همه را با خود همراه مي كند به گونه اي كه خواننده بيهقي به حسنك وزير به ديده احترام مي نگرد و از سعايت و زعارت بوسهل زوزني چنان به ستوه مي آيد گويي به او هم از بوسهل بد آمده است. زبان بيهقي آدمي را متقاعد مي كند كه او جز راست نمي گويد همچنان كه بعد از توصيف ناساختگي بوسهل با مردم ادامه مي دهد: «وي برفت و آن قوم كه محضر ساختند رفتند و ما را نيز مي ببايد رفت كه روز عمر به شبانگاه آمده است و من در اعتقاد اين مرد سخن جز نيكويي نگويم كه قريب سيزده و چهارده سال او را مي ديدم در مستي و هشياري و چيزي نگفت كه از آن دليل توانستي كرد بر بدي اعتقاد وي. من اين دانم كه نبشتم و بر اين گواهي دهم در قيامت.»(ص60)
    در زبان بيهقي دلسوزي خاصي نهفته است و لحن كلام او در هر رويدادي با آن تناسب دارد. عنان كلام را در اختيار دارد و چون آنگونه كه هست سخن مي گويد نيازي به تكلف ندارد. نكته اي كه با زبان او آميختگي خاص دارد پند و اندرزگويي است و در اين كار تا جايي پيش مي رود كه بيهقي در سيماي يك واعظ جلوه مي كند. او «العفو عند القدره» را مي ستايد و «اذا ملكت فاسجع» را توصيه مي كند و معتقد است كه «بوسهل چون اين واجب نداشت و دل بر وي خوش كرد به مكافات نه بوسهل ماند و نه حسنك.»(ص90)
    در پايان كار علي حاجب مي گويد: «اين است حال علي و روزگارش و قومش كه به پايان آمد و احمق كسي باشد كه دل در اين گيتي غدار فريفتكار بندد و نعمت و جاه ولايت او را به هيچ چيز شمرد... و بزرگا مردا كه او دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فرو تواند شكست.»(ص87-86)
    از كار بغراخان كه برادر خود ارسلان خان را كشت و چون كارش قرار گرفت فرمان يافت و با خاك برابر شد به شگفت آمده:«و سخت عجيب است كار گروهي از فرزندان آدم عليه السلام كه يكديگر را برخيره مي كشند و مي خورند از بهر حطام عاريت را. آنگاه خود مي گذارند و مي روند تنها به زيرزمين با وبال بسيار» (ص206) و در پايان كار حسنك مي گويد:«احمق مردا كه دل در اين جهان بندد كه نعمتي بدهد و زشت بازستاند.» (ص 198)
    زبان بيهقي زبان مودبي است و به همين دليل هيچگاه از حريم ادب دور نمي شود. او هر كلامي را بر زبان نمي راند و سخن را آراسته و پيراسته مي كند. بيهقي
    به گونه اي سخن مي گويد كه گويي اين تاريخ است كه زبان گشوده و به ذكر وقايع مي پردازد و چه بسا خود تاريخ هم به مانند بيهقي نمي توانست آن دوران را توصيف كند چرا كه هنر زباني بيهقي را نداشته تا هرگاه كه بخواهد لختي قلم را بگرياند يا دنيا را به گونه اي ترسيم كند كه به دستي شكر پاشنده باشد و به دستي زهر كشنده.
    ب: بيان تاريخ بر مبناي واقعيت:
    از ديگر ويژگي هاي تاريخ بيهقي كه باعث ماندگاري تاريخ بيهقي در ادبيات فارسي شده، همراه كردن تاريخ با واقعيت است. اين سخن بدان معني نيست كه ساير تواريخ چيزي غير از واقعيت را بيان كرده اند اما بايد پذيرفت كه بيهقي اين كار را به گونه اي انجام داده كه ذهن خواننده به راحتي به صداقت او و تاريخش ايمان مي آورد. بيهقي براي اين كار، مقوله تاريخ و افسانه را از هم جدا كرده است:«و هر كس اين مقامه بخواند به چشم خرد و عبرت اندر اين بايد نگريست نه بدان چشم كه افسانه است.» (ص 184) چرا كه شخصيت هاي افسانه اي، غير واقعي و دور از دسترس بشر قرار دارند اما چهره هاي تاريخ بيهقي چنان خواننده را در خود محو مي كند كه گويي سال ها با آن ها زيسته است.
    از سوي ديگر او در نگارش تاريخ شرط احتياط را به جاي مي آورد:«و من كه اين تاريخ پيش گرفته ام التزام اين قدر بكرده ام تا آنچه مي نويسم يا از معاينه من است يا از سماع درست ازمردي ثقه «ص 638» و اين التزام در جاي جاي تاريخ بيهقي مشهود است. بيهقي از وقايع روزگار كودكي مسعود و ولايتعهدي او در زمان پدر شمه اي شنيده بود اما براي ذكر در تاريخ مي خواست آن را از معتمدي كه به راي العين ديده باشد، بشنود تا اينكه:«اتفاق خوب چنان افتاد در اوايل سنه خمسين و اربعمائه كه خواجه بوسعيد عبدالغفار فاخربن شريف حميد اميرالمومنين ادام الله عزه فضل كرد و مرا در اين بيغوله عطلت بازجست و نزديك من رنجه شد و آنچه در طلب آن بودم مرا عطا داد و پس به خط خويش نبشت و او آن ثقه است كه هر چيزي كه خرد و فضل وي آنرا سجل كرد به هيچ گواه حاجت نيايد.» (ص 130)
    قبول راست بودن سخنان بيهقي براي ما دشوار نيست چرا كه خود معتمد درگاه بوده و گواه عدل بر آنچه گفته، همراه خود داشته است:«و اين اخبار بدين اشباع كه مي برانم از آن است كه در آن روزگار معتمد بودم و بر چنين احوال كس از دبيران واقف نبودي... و اين لافي نيست كه مي زنم و بارنامه اي نيست كه مي كنم بلكه عذري است كه به سبب تاريخ مي خواهم كه مي انديشم نبايد كه صورت بندد خوانندگان را كه من از خويشتن مي نويسم و گواه عدل بر اين چه گفتم تقويم هاي سال هاست كه دارم با خويشتن همه به ذكر احوال ناطق و هر كس كه باور ندارد به مجلس قضاي خرد حاضر بايد آمد تا تقويم ها پيش حاكم آيند وگواهي دهند و ايشان را مشكل حل گردد» (ص22-521) وسواس و احتياط او در بيان واقعيت هاي تاريخي به حدي بوده كه براي اعلام پادشاهي مسعود صبر مي كند تا او وارد بلخ شود:«و اخبار اين پادشاه براندم تا اين جا و واجب چنان كردي كه از آن روز كه او را خبر رسيد كه برادرش را به تگيناباد فرو گرفتند گرفتند من گفتمي او بر تخت ملك نشست اما نگفتم كه هنوز اين ملك چون مستوفزي بود و روي به بلخ داشت و اكنون امروز كه به بلخ رسيد كارها همه برقرار باز آمد راندن تاريخ از لوني ديگر بايد.»(ص115)
    نكته مهم اينكه عرصه براي قضاوتهاي يكسويه بيهقي فراخ بوده اما شخصيت دروني او مانع از نگارش خلاف واقعيت شده است: «و اين نه از آن مي گويم كه من از بوسهل جفاها ديده ام كه بوسهل و اين قوم همه رفته اند و مرا پيداست كه روزگار چند مانده است اما سخني راست بازمي نمايم و چنان دانم كه خردمندان و آنان كه روزگار ديده اند و امروز اين را برخوانند بر من بدين چه نبشتم عيبي نكنند كه من آنچه نبشتم از اين ابواب حلقه در گوش باشد و از عهده آن بيرون توانم آمد.»
    (ص169-168)
    ج: آرايش تاريخ:
    بيهقي علاقه عجيبي به آوردن حكايات و قصه ها در تاريخ خود نشان مي دهد و به مناسبت هاي مختلف گريزي به اين داستانها زده و به ذكر آنها مي پردازد: «من كه بوالفضلم كتاب بسيار فرو نگريسته ام خاصه اخبار و از آن التقاط ها كرده، در ميانه اين تاريخ چنين سخن ها از براي آن آرم تا خفتگان و به دنيا فريفته شدگان بيدار شوند و هركس آن كند كه امروز و فردا او را سود دارد» (ص204) و اين التقاط هاي مناسب با تاريخ از مهمترين دلايل جذابيت تاريخ بيهقي است. براي تاريخ نگار، هيچ چيز به اندازه ذكر وقايع دوران خود اهميت ندارد اما بيهقي تاريخ نگاري معمولي نيست. براي او آرايش تاريخ نيز به اندازه خود تاريخ اهميت دارد و معتقد است كه: «تاريخ به چنين حمايت ها آراسته گردد.» (ص155). او در ذكر حكايات تا جايي پيش مي رود كه در برخي موارد اطناب را نيز جايز مي شمارد: «و ان كان فيها بعض الطول كه البديع غير مملول» (ص247).
    بيهقي هنگامي كه دو حكايت متوالي درمورد بخشيده شدن فضل ربيع و آتش زدن ملطفه ها توسط مأمون ذكر مي كند، ادامه مي دهد: «و غرض از آوردن حكايات آن باشد تا تاريخ بدان آراسته گردد و ديگر تا هر كس كه خرد دارد و همتي با آن خرد يار شود و از روزگار مساعدت يابد و پادشاهي وي را بركشد حيلت سازد تا به تكليف و تدريج و ترتيب جاه خويش زيادت كند... و فايده كتب و حكايات و سير گذشته اين است كه آنرا به تدريج برخوانند و آنچه ببايد و به كار آيد بردارند.»(ص68).
    آرايش تاريخ باعث شده است تا تاريخ بيهقي از فضاي خشك و بي روحي كه ساير تواريخ به آن دچار شده و فقط راوي وقايع و رويدادها بوده اند فاصله بگيرد و پويايي داشته باشد چراكه تاريخ بيهقي مسير يكنواختي را طي نمي كند و با مهارت نويسنده ضرب آهنگ ويژه اي بسته به مضمون كلام به تاريخ مي بخشد و تاريخي داستان گونه بيان مي كند تا خواننده را نشاط افزايد: «واجب تر ديدم به آوردن ] حكايت[ كه كتاب خاصه تاريخ با چنين چيزها خوش باشد كه از سخن سخن مي شكافد تا خوانندگان را نشاط افزايد و خواندن زيادت گردد.»(ص184)
    د) نگارش تاريخ بر طبق اصولي خاص:
    پاره اي از رموز ماندگاري تاريخ بيهقي در ادب فارسي به اصولي كه بيهقي در تاريخ نگاري خود به كار برده، برمي گردد. رعايت اصل بي طرفي و دوري از تعصب و تزيد، طول و عرض دادن به تاريخ، پرهيز از اصولي وار شدن، به كار نبردن تخسير و تحريف و تبذير و تقتير در تاريخ، همه و همه اصولي هستند كه او در تاريخ خود از آن بهره برده است. او مي كوشد تا در قضاوت هاي خود تا حد ممكن جانب مسعود غزنوي را فرونگذارد اما در برابر بيان واقعيت حتي به او هم رحم نمي كند و بعد از غارت آمل مي نويسد: «اما هم بايستي كه امير رضي الله عنه در چنين ابواب تثبت فرمودي و سخت دشوار است بر من كه قلم بر چنين سخني مي رود ولكن چه چاره اي است در تاريخ محابا نيست آنان كه با ما به آمل بودند اگر اين فصول بخوانند و داد خواهند داد بگويند كه من آنچه نبشتم برسم است.»(ص 437)
    او بعد از ذكر بي رسمي نوشتگين ولوالجي در گرگان چنين مي نويسد: «مرا چاره اي نيست از باز نمودن چنين حال ها كه از اين بيداري افزايد و تاريخ بر راه راست برود كه روا نيست در تاريخ تخسير و تحريف و تقتير و تبذيركردن» (ص429) بيهقي در تاريخ خويشتن ستايي را هم بر نمي تابد: «چه چاره بود از باز نمودن اين احوال در تاريخ كه اگر از آن دوستان و مهتران باز مي نمايم از آن خويش هم بگفتم و پس به كار باز شدم تا نگويند كه ابوالفضل صولي وار آمد و خويشتن را ستايش گرفت... و من كه ابوالفضلم چون به اين حال واقفم راه صولي نخواهم گرفت و خويشتن را ستودن.(ص566)
    او همواره خود را در معرض قضاوت ديگران مي بيند چرا كه روحيات خود او هم به گونه اي است كه در مورد همه چيز قضاوت مي كند و به همين دليل است كه موافقت خواننده براي وي اهميت ويژه اي دارد: «و در تاريخي كه مي كنم سخني نرانم كه آن به تعصبي يا تزيدي كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند شرم باد اين پير را بلكه آن گويم كه خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعني نزنند.» (ص190). بيهقي تاريخ را طول و عرض داده است و خود نيز مي داند كه تاريخ او چيزي ديگر است: «و در ديگر تواريخ چنين طول و عرض نيست كه احوال را آسان تر گرفته اند و شمه يي بيش ياد نكرده اند اما من چون اين كار پيش گرفتم مي خواهم كه داد اين تاريخ به تمامي بدهم و گرد زوايا و خبايا برگردم تا هيچ چيز از احوال پوشيده نماند.»(ص200)
    به طور كلي، بيهقي در سراسر تاريخ نگاري اش خود را ملزم به رعايت اصولي مي داند كه آنها را شرط تاريخ مي نامد: «ناچار آن ببايست نبشت تا شرط تاريخ تمامي به جاي آيد.»(ص 50).
    نتيجه:
    الف: نوع زباني كه بيهقي در برقراري ارتباط با خواننده به كار مي گيرد عامل مهمي در ماندگاري تاريخ بيهقي است. اين زبان در پاره اي از موارد آنقدر با پند و اندرز آميختگي دارد كه بيهقي را در سيماي يك واعظ جلوه گر مي كند.
    ب: زبان و لحن كلام بيهقي در هر رويدادي با آن تناسب دارد.
    ج: بيهقي به ما چنين القا مي كند كه جز راست نمي گويد به همين دليل از خواننده مي خواهد به چشم خرد و عبرت در تاريخ او بنگرد. نه بدان چشم كه افسانه است.
    د: بيهقي در تاريخ شرط احتياط را به جا آورده و آنچه نوشته يا از معاينه اوست يا از سماع درست مردي ثقه.
    ه: او چيزي از خويشتن نمي نويسد و گواه عدل بر آنچه گفته، همراه خود دارد.
    و: بيهقي با التقاط از اخبارها و آوردن حكايات گوناگون، فضاي حاكم بر تاريخ را با نشاط و پويا كرده است.
    ز: بيهقي همه جا در پي جلب نظر موافق خواننده تاريخ و همراه نمودن او با خود است.
    ح: بيهقي معتقد است كه در تاريخ محابا نيست و تخسير و تحريف و تقتير و تبذيركردن يا سخني راندن كه به تعصبي يا تزيدي كشد در آن روا نيست.
    ط: او تاريخ را طول و عرض داده تا داد تاريخ را به تمامي بدهد.
    منبع مورد استفاده:
    -بيهقي، محمدبن حسين، تاريخ بيهقي، تصحيح علي اكبر فياض، به اهتمام محمدجعفر ياحقي، مشهد، دانشگاه فردوسي، .1383


    بازخوانى‌ زندگى‌ علمى‌ و آثار حسن‌ بن‌ حسين‌ بيهقى‌ (عالم‌ شيعى‌ قرن‌ هشتم‌ هجرى‌)

    حسن‌ حسين‌زاده‌ شانه‌چى‌

    عضو هيئت‌ علمى‌ دانشگاه‌ آزاد اسلامى‌
    چكيده‌

    از نيمه‌ قرن‌ هفتم‌ هجرى‌ به‌ بعد با توجه‌ به‌ شرايط‌ سياسى‌ و فرهنگى‌ مساعدى‌ كه‌ براى‌ شيعيان‌ فراهم‌ شد دانشمندان‌ ونويسندگان‌ شيعه‌ فعاليت‌هاى‌ گسترده‌اى‌ را در جهت‌ ترويج‌ مذهب‌ تشيع‌ آغاز و دنبال‌ نمودند. در بين‌ نويسندگان‌متعددى‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ و يك‌ قرن‌ پس‌ از آن‌ ظهور كرده‌ و كتاب‌هاى‌ بسيارى‌ را به‌ رشته‌ تحرير درآوردند برخى‌، شهرت‌كمترى‌ داشته‌ و فعاليت‌ها و تاثيراتشان‌ ناشناخته‌ مانده‌ است‌. يكى‌ از اين‌ نويسندگان‌، حسن‌ بن‌ حسين‌ بيهقى‌سبزوارى‌ است‌ كه‌ در ناحيه‌ خراسان‌ و شهر سبزوار مى‌زيسته‌ و فعاليت‌ داشته‌ است‌. سبزوارى‌ كه‌ نزد عالمان‌ِ پرآوازه‌زمان‌ خود تحصيل‌ علم‌ كرده‌ بود محدوده‌ فرمانروايى‌ سربداران‌ شيعه‌ مذهب‌ را محيطى‌ مناسب‌ براى‌ كارهاى‌ تبليغى‌و ترويجى‌ خود يافته‌ و با حمايت‌ها و تشويق‌هاى‌ برخى‌ از اميران‌ آن‌ها به‌ تبليغ‌ و تأليف‌ آموزه‌هاى‌ شيعى‌ پرداخت‌. كتاب‌هاى‌ وى‌ در زمينه‌هاى‌ اصول‌ دين‌، به‌ خصوص‌ امامت‌ و فروع‌ دين‌ كه‌ برخى‌ از آن‌ها از بين‌ رفته‌، نشان‌ دهنده‌جهت‌ دار بودن‌ كارهاى‌ تأليفى‌ اوست‌. در واقع‌، او تلاش‌ داشته‌ تا با ترجمه‌ متون‌ عربى‌ و فارسى‌نويسى‌ و نيزخلاصه‌سازى‌ كتاب‌هاى‌ بزرگ‌، امكان‌ استفاده‌ از منابع‌ معرفتى‌ شيعى‌ را براى‌ عموم‌ و عوام‌ شيعيان‌ فارس‌ زبان‌ فراهم‌سازد.

    واژگان‌ كليدى‌: تشيع‌، سبزوار، سربداران‌، حسن‌ بن‌ حسين‌ سبزوارى‌ و تأليفات‌ سبزوارى‌.
    سبزوار در قرن‌ هشتم‌ هجرى‌

    سبزوار كه‌ از شهرهاى‌ غربى‌ خراسان‌ مى‌باشد از قرن‌ هفتم‌ هجرى‌ اهميت‌ بسيارى‌ يافت‌ و جاى‌ بيهق‌ را كه‌ ولايتى‌وسيع‌ با آبادى‌هاى‌ بسيار بود گرفت‌. اين‌ شهر در قرن‌ هشتم‌، شهر عمده‌ غرب‌ خراسان‌ به‌ شمار مى‌رفت‌ و توابع‌بسيارى‌ داشت‌. 1 سبزوار شهرى‌ عالم‌پرور بود كه‌ دانشمندان‌ بسيارى‌ از آن‌ برآمدند و مردمش‌ مذهب‌ تشيع‌دوازده‌ امامى‌ داشتند. با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ خراسان‌ يكى‌ از مراكز سنتى‌ تشيّع‌ بود، سابقه‌ تشيع‌ در اين‌ شهر نيز به‌سده‌هاى‌ پيشين‌ مى‌رسيد. بر اين‌ اساس‌، در منابع‌ پيش‌ از قرن‌ هشتم‌ هجرى‌ از وجود شيعيان‌ در اين‌ شهر و بيهق‌ سخن‌به‌ ميان‌ آمده‌2 و در قرن‌ هشتم‌ هجرى‌ نيز حمدالله مستوفى‌ بر شيعه‌ بودن‌ مردم‌ بيهق‌ تأكيد كرده‌ است‌. 3

    سبزوار تا آغاز قرن‌ هفتم‌ هم‌چون‌ ديگر شهرهاى‌ خراسان‌ تحت‌ حكومت‌ خوارزمشاهيان‌ اداره‌ مى‌شد، اما وقايع‌ نيمه‌نخست‌ سده‌ هفتم‌ هجرى‌، تغييرات‌ اساسى‌ در اوضاع‌ سياسى‌ منطقه‌ پديد آورد. هجوم‌ مغولان‌، دولت‌ بزرگ‌خوارزمشاهى‌ را نابود ساخته‌4 و حكومت‌ ايلخانان‌، جاى‌ آن‌ را گرفت‌. 5 با مرگ‌ سلطان‌ ابوسعيد (م‌ توفاى‌729 ق‌) آخرين‌ ايلخان‌ مغول‌، اميران‌ مغولى‌ يا امراى‌ محلى‌ در هر گوشه‌اى‌ از ايران‌ علم‌ امارت‌ برداشتند و درخراسان‌ نيز طُغا تيمور كه‌ مدعى‌ ايلخانى‌ بود، حكومت‌ جديدى‌ پديد آورد، 6 گرچه‌ حكمرانى‌ او دوام‌ چندانى‌نياورد و با كشته‌ شدنش‌ به‌ دست‌ سربداران‌، پايان‌ يافت‌.

    نهضت‌ سربداران‌ تحت‌ تأثير انديشه‌هاى‌ برخى‌ مشايخ‌ متصوفه‌، يعنى‌ شيخ‌ خليفه‌ مازندرانى‌ (متوفاى‌ 726 ق‌) روشيخ‌ حسن‌ جورى‌ (متوفاى‌ قرن‌ هشتم‌ هجرى‌) كه‌ سرِ سازش‌ با مغولان‌ را نداشتند، با رنگ‌ و صبغه‌اى‌ شيعى‌ درغرب‌ خراسان‌ و به‌ مركزيت‌ سبزوار پاگرفت‌. آنان‌ به‌ تدريج‌ با فراهم‌ ساختن‌ قدرتى‌ سياسى‌ - نظامى‌، امارتى‌ در غرب‌خراسان‌ به‌ وجود آوردند و با امراى‌ محلى‌ مغول‌، طغاتيموريان‌ و آل‌كورت‌ (اميران‌ محلى‌ شرق‌ خراسان‌ و افغانستان‌كنونى‌) ، به‌ ستيز برخاستند و در نهايت‌ در دوره‌ تيموريان‌ از بين‌ رفتند. طى‌ حدود 45 سال‌، يازده‌ تن‌ از اميران‌سربدارى‌ بر سبزوار و توابع‌ آن‌ حكمرانى‌ كردند كه‌ در بين‌ آن‌ها وجيه‌ الدين‌ مسعود (738 - 745 ق‌) دومين‌ امير ونجم‌الدين‌ على‌ المويد (766 - 783 ق‌) آخرين‌ آن‌ها از همه‌ مقتدرتر بودند. 7 ظاهراً نويسنده‌ مورد بحث‌ با يكى‌از اين‌ اميران‌، يعنى‌ خواجه‌ يحيى‌ كرابى‌ (756 - 759 ق‌) روابط‌ صميمانه‌اى‌ داشت‌.

    نهضت‌ سربداران‌ تأثيرات‌ سياسى‌ ماندگارى‌ بر نواحى‌ مجاور خود گذاشت‌8 و هم‌چنين‌ در نشر فرهنگ‌ تشيع‌ درخراسان‌ نقش‌ قابل‌ ملاحظه‌اى‌ داشت‌ كه‌ آن‌ را مى‌توان‌ در برقرارى‌ روابط‌ علمى‌ با عالمان‌ بزرگ‌ تشيع‌ چون‌ محمد بن‌مكى‌ جبل‌ عاملى‌، معروف‌ به‌ شهيد اول‌ كه‌ منجر به‌ تأليف‌ كتاب‌ فقهى‌ مشهور اللمعة‌ الدمشقيه‌ شد، و جذب‌ وحمايت‌ دانشمندان‌ و نويسندگان‌ شيعى‌، از جمله‌ نويسنده‌ مورد بحث‌ در اين‌ مقاله‌، و برپايى‌ آيين‌هاى‌ نمادين‌ مذهبى‌، مانند مراسم‌ انتظار، مشاهده‌ كرد. 9
    شخصيت‌ و زندگانى‌ حسن‌ سبزوارى‌

    ابوسعيد حسن‌ بن‌ حسين‌ سبزوارى‌ بيهقى‌ يكى‌ از نويسندگان‌ و مترجمان‌ پر كار نيمه‌ اول‌ قرن‌ هشتم‌ هجرى‌ است‌. تاريخ‌ ولادت‌ وى‌ را نمى‌دانيم‌، ولى‌ با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ وى‌ را از شاگردان‌ علامه‌ حلى‌ (متوفاى‌ 726 ق‌) دانسته‌اند10 و نيز مى‌دانيم‌ كه‌ سبزوارى‌ يكى‌ از كتاب‌هاى‌ استاد خود، ارشاد الاذهان‌ را در سال‌ 718 ق‌نسخه‌بردارى‌ كرده‌ است‌11 مى‌توان‌ تصور نمود كه‌ در اواخر قرن‌ هفتم‌ هجرى‌ به‌ دنيا آمده‌ باشد. از تاريخ‌ درگذشت‌ سبزوارى‌ نيز آگاهى‌ نداريم‌، اما ظاهراً تا سال‌ 757 ق‌ كه‌ كتاب‌ راحة‌ الارواح‌ خود را نگاشت‌، زنده‌ بوده‌ است‌.12 اسماعيل‌ پاشا تاريخ‌ درگذشت‌ او را حدود 900 ق‌ دانسته‌13 كه‌ بر اين‌ اساس‌ بايد نزديك‌ به‌ دويست‌ سال‌عمر كرده‌ باشد و قطعا نادرست‌ است‌.

    در برخى‌ منابع‌ از او با لقب‌ «تاج‌الدين‌» نام‌ برده‌ شده‌ است‌. 14 اما لقب‌ مشهور تر وى‌ «الشيعى‌» است‌ كه‌ همه‌ شرح‌حال‌ نويسان‌ بر شهرت‌ وى‌ به‌ اين‌ لقب‌ اتفاق‌ نظر دارند. 15 به‌ درستى‌ معلوم‌ نيست‌ كه‌ علت‌ اشتهار وى‌ به‌ اين‌ لقب‌چه‌ بوده‌، اما مى‌توان‌ احتمال‌ داد كه‌ تشابه‌ اسمى‌ وى‌ با نويسندگان‌ اهل‌ سنت‌ موجب‌ شده‌ تا به‌ منظور تمايز بين‌ آن‌هااز او همه‌ جا با اين‌ لقب‌ ياد شده‌ باشد هر چند كه‌ اين‌ امر در منابع‌ شرح‌ حال‌نويسى‌ شيعه‌ ضرورتى‌ نداشته‌ است‌. هم‌چنين‌ از او با عناوينى‌، چون‌ عارف‌ و واعظ‌ ياد شده‌16 كه‌ عنوان‌ نخست‌ با توجه‌ به‌ حضور وى‌ در سبزوار، مركز فعاليت‌ صوفيان‌ سربدارى‌، مى‌تواند حاكى‌ از وابستگى‌ وى‌ به‌ جريان‌هاى‌ متصوفه‌ زمانش‌ باشد. و عنوان‌ دوم‌، نشانه‌ آن‌ است‌ كه‌ سبزوارى‌ در جهت‌ نشر معارف‌ اسلامى‌ و شيعى‌، علاوه‌ بر تأليف‌ و ترجمه‌ كتاب‌ها، به‌ وعظ‌ وسخنرانى‌ نيز مى‌پرداخته‌ تا حدى‌ كه‌ به‌ اين‌ امر شهرت‌ يافته‌ بود.

    دانسته‌هاى‌ ما درباره‌ تحصيلات‌ سبزوارى‌ نيز ناچيز است‌ و در منابع‌، هيچ‌ آگاهى‌ در خصوص‌ دوره‌هاى‌ تحصيلى‌ وى‌و حوزه‌هايى‌ كه‌ در آن‌ها به‌ كسب‌ علم‌ پرداخته‌، نيامده‌ است‌. فقط‌ مى‌دانيم‌ كه‌ وى‌ را از شاگردان‌ علامه‌ حلّى‌ و پسرش‌فخرالمحقّقين‌17 (درگذشته‌ 770 ق‌) بشمرده‌اند. 18 با توجه‌ به‌ عناوين‌ علمى‌ كه‌ به‌ سبزوارى‌ داده‌ شده‌مى‌توان‌ مرتبه‌ علمى‌ او را حدس‌ زد. عبدالله افندى‌ او را با عنوان‌ فقيه‌ و عالم‌، ستوده‌ است‌19 كه‌ نشانى‌ از جايگاه‌علمى‌ ممتاز وى‌ مى‌باشد و اين‌ كه‌ سبزوارى‌ فقط‌ يك‌ نويسنده‌ و واعظ‌ صرف‌ نبوده‌ است‌.
    سبزوارى‌ و سربداران‌

    حوادث‌ سياسى‌ قرن‌ هفتم‌ و هشتم‌ هجرى‌ تا حدى‌ به‌ گسترش‌ فعاليت‌هاى‌ فرهنگى‌ شيعيان‌ كمك‌ مى‌كرد. دوره‌حاكميت‌ ايلخانان‌ را بايد دوره‌ آزادى‌ مذهبى‌ دانست‌، زيرا آنان‌ در امور مذهبى‌ مداخله‌ نكرده‌ و در اين‌ زمينه‌ با تسامح‌رفتار مى‌كردند. 20 اين‌ سياست‌ مذهبى‌ براى‌ شيعيان‌ كه‌ همواره‌ تحت‌ فشار حكومت‌هاى‌ سنى‌ مذهب‌ بودندفرصت‌ خوبى‌ بود، به‌ خصوص‌ كه‌ بعضى‌ از ايلخانان‌ مانند غازان‌خان‌ به‌ تشيع‌ تمايل‌ داشت‌ و برخى‌ هم‌چون‌ سلطان‌محمد خدابنده‌ اولجايتو (703 - 716 ق‌) مذهب‌ شيعه‌ را پذيرفت‌. 21 در چنين‌ شرايطى‌ عالمان‌ شيعه‌ در پناه‌سلاطين‌ و اميران‌ شيعه‌ مذهب‌ يا متمايل‌ به‌ تشيع‌، 22 بر فعاليت‌هاى‌ علمى‌ خود در جهت‌ نشر تشيع‌ افزودند.23 برپايى‌ امارت‌ سربداران‌ در خراسان‌ نيز به‌ نوبه‌ خود يكى‌ از فرصت‌هاى‌ مذكور بود24 كه‌ زمينه‌ فعاليت‌ رابراى‌ حسن‌ سبزوارى‌ فراهم‌ مى‌نمود.

    به‌ درستى‌ معلوم‌ نيست‌ كه‌ سبزوارى‌ از چه‌ زمانى‌ با سربداران‌ ارتباط‌ داشته‌ و فعاليت‌هاى‌ فرهنگى‌ خود را در سبزوارآغاز نمود، اما بر اساس‌ برخى‌ آثارش‌ مى‌دانيم‌ كه‌ او با بعضى‌ از امراى‌ اين‌ سلسله‌، مانند خواجه‌ يحيى‌ كرابى‌ (3 75 -759 ق‌) مراوده‌ داشت‌. سبزوارى‌ دست‌ كم‌ سه‌ اثر خود را براى‌ اميران‌ سربدارى‌ و از جمله‌ امير مذكور به‌ رشته‌ تحريردرآورد. يكى‌ از اين‌ آثار، برگردان‌ فارسى‌ كتاب‌ كشف‌ الغمه‌ اربلى‌ در موضوع‌ تاريخ‌ امامان‌ است‌ كه‌ بنا به‌ اظهارات‌سبزوارى‌ درمقدمه‌اش‌، آن‌ را به‌ دستور يكى‌ از امرا ترجمه‌ كرده‌ است‌ آن‌ جا كه‌ مى‌گويد:

    چون‌ رأى‌ سديد، صواب‌ ديدش‌ اقتضا نمود كه‌ با گروه‌ معاندان‌ و طايفه‌ جاحدان‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ از مذهب‌ شيعه‌ ومسلك‌ اماميه‌ ابتعاد مى‌كردند... مجادله‌ به‌ طريقى‌ كه‌ مقتضاى‌ آيت‌ كريمه‌ باشد به‌ ظهور رساند... ]و در ادامه‌ به‌انتخاب‌ خودش‌ از جانب‌ امير مذكور اشاره‌ مى‌كند و مى‌گويد:[ رقم‌ تفريس‌ ]فارسى‌ كردن‌[ مجلد اول‌ به‌ اسم‌ اين‌ فقيرحقير زدند... آخر الامر امتثالاً لامر الامير الا´مر عنان‌ عزيمت‌ به‌ صوب‌ اين‌ مطلب‌ منعطف‌ گشت‌. 25

    البته‌ به‌ علت‌ افتادگى‌ برخى‌ از سطرهاى‌ اين‌ صفحات‌، نام‌ اين‌ امير معلوم‌ نيست‌، گرچه‌ با توجه‌ به‌ اهداى‌ دو كتاب‌ديگرش‌ به‌ خواجه‌ شمس‌الدين‌ يحيى‌ كرابى‌، مى‌توان‌ احتمال‌ داد كه‌ اين‌ فرمان‌ نيز از جانب‌ امير مذكور بوده‌ باشد.

    فرمان‌ ترجمه‌ اين‌ كتاب‌ را كه‌ در زمان‌ خود يكى‌ از منابع‌ خوب‌ و مفيد براى‌ شناخت‌ و معرفت‌ امامان‌ شيعه‌ بود بايد درراستاى‌ فعاليت‌هاى‌ سربداران‌ براى‌ نشر و ترويج‌ فرهنگ‌ تشيع‌ دانست‌، چنان‌ كه‌ همين‌ سخنان‌ سبزوارى‌ كه‌ از مقدمه‌نقل‌ شد، گوياى‌ اهتمام‌ اميران‌ سربدارى‌ به‌ اين‌ امر مى‌باشد.

    او دو كتاب‌ ديگر خود به‌ نام‌هاى‌ راحة‌ الارواح‌ و مونس‌ الاشباح‌ و بهجة‌ المباهج‌ در موضوع‌ فضائل‌ و اخلاق‌ را به‌ اميرخواجه‌ شمس‌ الدين‌ يحيى‌ كرابى‌ (753 - 759 ق‌) اهدا نموده‌ است‌. 26

    هرچند آگاهى‌هاى‌ ما درباره‌ روابط‌ سبزوارى‌ با سربداران‌ به‌ همين‌ مقدار محدود مى‌شود، ولى‌ همين‌ اطلاعات‌ ازهمكارى‌ آنان‌ با يكديگر براى‌ ترويج‌ و نشر مذهب‌ تشيع‌ حكايت‌ مى‌كند.
    تأليفات‌ سبزوارى‌

    سبزوارى‌ آثار متعددى‌ داشته‌ كه‌ از هفت‌ مورد آن‌ها در منابع‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌. برخى‌ از اين‌ آثار كه‌ نسخه‌هاى‌خطيشان‌ تا به‌ روزگار ما باقى‌ مانده‌، منتشر شده‌اند و برخى‌ هنوز به‌ صورت‌ خطى‌ موجودند. بعضى‌ ديگر نيز در مرورزمان‌ از بين‌ رفته‌اند و آگاهى‌ ما از آن‌ها بر اساس‌ اطلاعات‌ موجود در منابع‌ كتاب‌شناسى‌ يا شرح‌ حال‌ نويسى‌ است‌. درادامه‌ به‌ معرفى‌ اين‌ آثار مى‌پردازيم‌:
    ترجمه‌ كشف‌ الغمه‌

    اين‌ اثر اولين‌ ترجمه‌ از كتاب‌ اربلى‌ است‌ كه‌ به‌ فاصله‌ زمانى‌ اندكى‌ پس‌ از تأليف‌ كتاب‌ انجام‌ شده‌ است‌. على‌ بن‌ عيسى‌اربلى‌ (درگذشته‌ 693 ق‌) از دانشمندان‌ و نويسندگان‌ شيعى‌ مكتب‌ حله‌ كتاب‌ كشف‌ الغمه‌ فى‌ معرفة‌ الائمه‌ را در سال‌687 ق‌ با تكيه‌ بر منابع‌ اهل‌ سنت‌ و به‌ منظور آشنا ساختن‌ غير شيعيان‌ با دوازده‌ امام‌ و سيره‌ و فضائلشان‌ و در نتيجه‌، ترغيب‌ آنان‌ به‌ مذهب‌ تشيع‌ نوشت‌. 27 جلد اول‌ ترجمه‌ كشف‌ الغمه‌28 تنها دو فصل‌ نخست‌ كتاب‌ را كه‌ به‌شرح‌ حال‌ رسول‌ خدا«صلى‌الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلم‌» و امير مومنان‌ على‌«عليه‌السلام‌» اختصاص‌ دارد، شامل‌ مى‌شود وظاهراً بقيه‌ كتاب‌ از بين‌ رفته‌ است‌.

    چنان‌ كه‌ گفته‌ شد سبزوارى‌ اين‌ برگردان‌ را به‌ خواست‌ يكى‌ از اميران‌ - احتمالاً خواجه‌ يحيى‌ كرابى‌ - به‌ انجام‌ رسانيد. ظاهراً مترجم‌ در برگردان‌ عبارت‌ها دخل‌ و تصرفى‌ ننموده‌، جز اين‌كه‌ كلمات‌ تجليل‌آميزى‌ براى‌ پيامبر و حضرت‌على‌«عليه‌السلام‌» به‌ كار برده‌ است‌، مانند حضرت‌ رسالت‌ پناه‌، حضرت‌ شاه‌ اولياء و على‌ مرتضى‌29 كه‌ در نثرفارسى‌ آن‌ دوران‌، متداول‌ بوده‌ و البته‌ در متن‌ عربى‌ كشف‌ الغمه‌ موجود نيست‌.

    هم‌چنين‌ او در شرح‌ وقايع‌، عبارات‌ و تفصيلاتى‌ - خارج‌ از متن‌ عربى‌ - را به‌ كار برده‌ كه‌ تا حدى‌ شور و هيجان‌خواننده‌ را برمى‌انگيزد. به‌ نظر مى‌رسد كه‌ حسن‌ سبزوارى‌ با به‌ كار بردن‌ اين‌ عبارت‌ها، به‌ويژه‌ در بخش‌هاى‌ مربوط‌ به‌نبردها كه‌ در آن‌ها الفاظ‌ مثبت‌ و منفى‌ بيشترى‌ براى‌ افراد به‌ كار برده‌ شده‌، سعى‌ دارد رويارويى‌ حق‌ و باطل‌ را به‌گونه‌اى‌ محسوس‌تر به‌ تصوير بكشد. به‌ عنوان‌ مثال‌، ماجراى‌ نبرد امير مومنان‌ على‌«عليه‌السلام‌» را با عمرو بن‌ عاص‌در جنگ‌ صفين‌ اين‌ گونه‌ مى‌نويسد:

    اميرالمؤمنين‌ در ساعت‌ بر او تاخت‌ و نيزه‌ بر او زد و او را از پشت‌ اسب‌ در انداخت‌. او چون‌ بر زمين‌ افتاد و ترسيداميرالمؤمنين‌ شمشير بر او زند و او را هلاك‌ گرداند، پس‌ در آن‌ حالت‌ دبر خود را برهنه‌ ساخت‌ و كشف‌ عورت‌ خودكرد. حضرت‌ اميرالمؤمنين‌ در ساعت‌ روى‌ خود را از آن‌ بگردانيد تا چشم‌ مباركش‌ بر آن‌ نجس‌ بى‌حيا نيفتد و به‌ لشكرخود باز آمد و عمروعاص‌ با مذلت‌ و خوارى‌ و فضيحت‌ تمام‌ خود را به‌ معاويه‌ رسانيد... . 30

    هم‌چنين‌ در شرح‌ صحنه‌هايى‌ از جنگ‌ امير مومنان‌ على‌«عليه‌السلام‌» با خوارج‌ مى‌نويسد:

    پس‌ ناگاه‌ اخنس‌ طايى‌ كه‌ در صفين‌ با اميرالمؤمنين‌ بود از لشكر خوارج‌ صف‌ها بشكافت‌ و به‌ قصد قتال‌ اميرالمؤمنين‌خود را به‌ لشكر شاه‌ اوليا رسانيد پس‌ اميرالمؤمنين‌ بانگ‌ بر او زد و در حمله‌ اول‌ به‌ يك‌ ضربت‌ او را هلاك‌ گردانيد و به‌جهنم‌ اليم‌ رسانيد، آنك‌ ذوالثديين‌ از لشكر خوارج‌ قصد شاه‌ اوليا كرد اميرالمؤمنين‌ مبادرت‌ نمود تيغ‌ بر فرق‌ آن‌ ملعون‌فرود آورد، چنان‌ كه‌ شمشير شاه‌ ولايت‌ سر و مغز او را بشكافت‌ پس‌ اسب‌ آن‌ ملعون‌ از هيبت‌ ضربت‌ اميرالمؤمنين‌رميد و او را برداشت‌ و در آخر معركه‌ به‌ كنار شط‌ نهروان‌ انداخت‌. 31

    اين‌ شيوه‌ در ديگر كتاب‌هاى‌ فارسى‌ سبزوارى‌ نيز به‌ چشم‌ مى‌خورد.

    به‌ نظر نمى‌رسد اين‌ گونه‌ اطناب‌ و تطويل‌ها گزندى‌ به‌ محتواى‌ كتاب‌ زده‌ باشد. مترجم‌ خود نيز به‌ اين‌ امر توجه‌ داشته‌و تلاش‌ او بر اين‌ بوده‌ كه‌ در محتواى‌ مطالب‌، خللى‌ وارد نشود، چنان‌ كه‌ مى‌گويد:

    مقرر آن‌ كه‌... آن‌ چه‌ منظور و مقصود اصلى‌ الفاظ‌ و عبارت‌ها باشد، مفهوم‌ و مودى‌ گردد تا آن‌ كه‌ هيچ‌ قصورى‌ واهمالى‌ در مقاصد اصلى‌، و خللى‌ در اداى‌ فوائد خفى‌ و جلى‌ آن‌ متطرق‌ نشود. 32

    هم‌چنين‌ وى‌ از اشعار فارسى‌، بهره‌ بسيار برده‌ است‌ كه‌ احتمالاً از سروده‌هاى‌ خود اوست‌، در عين‌ حال‌، اشعار عربى‌موجود در متن‌ كشف‌ الغمه‌ را عيناً و بدون‌ ترجمه‌ در كتاب‌ خود آورده‌ است‌. 33 اشعار فارسى‌ مذكور به‌ لحاظ‌ ادبى‌، بسيار ساده‌ و ابتدايى‌ و عاميانه‌ و در عين‌ حال‌ حماسى‌ و شور انگيزند و پيداست‌ كه‌ سبزوارى‌ در استفاده‌ از آن‌ها كاملاًسطح‌ درك‌ و فهم‌ مخاطبان‌ عوام‌ خود را در نظر داشته‌ است‌.

    يكى‌ از كاستى‌هاى‌ كار سبزوارى‌ در اين‌ برگردان‌، حذف‌ سلسله‌ اسناد روايات‌ و نام‌ منابع‌، جز در مواردى‌ معدود است‌. البته‌ با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ برگردان‌ كتاب‌ مزبور به‌ فارسى‌ به‌ منظور استفاده‌ عموم‌ و عوام‌ مردم‌ بوده‌، اقدام‌ سبزوارى‌ درحذف‌ اسناد و نام‌ منابع‌ روايات‌، قابل‌ توجيه‌ است‌، زيرا ذكر اين‌ موارد براى‌ عوام‌ مردم‌ فايده‌ علمى‌ نداشته‌، بلكه‌ آنان‌را از مطالعه‌ كتاب‌ ملول‌ مى‌ساخت‌، علاوه‌ بر اين‌، ذكر سلسله‌ سندهاى‌ طولانى‌ خود موجب‌ حجيم‌ شدن‌ كتاب‌مى‌شد و اين‌ امر با هدف‌ مورد نظر از ترجمه‌ كتاب‌ مغايرت‌ داشت‌.
    راحة‌ الارواح‌ و مونس‌ الاشباح‌

    سبزوارى‌ اين‌ كتاب‌ فارسى‌ را - چنان‌ كه‌ در خطبه‌ كتاب‌ آمده‌ است‌ - براى‌ «شمس‌الدوله‌ و الدين‌ خواجه‌ كرابى‌» و به‌گفته‌ عبدالله افندى‌ «سلطان‌ نظام‌ الدين‌ يحيى‌ بن‌ الصاحب‌ الاعظم‌ شمس‌ الدين‌ خواجه‌ كرّابى‌» امير سربدارى‌ نگاشته‌است‌. تاريخ‌ نگارش‌ كتاب‌ سال‌ 753 يا 757 ق‌ است‌. 34 مطالب‌ آن‌، چنان‌ كه‌ خود مى‌گويد مشتمل‌ بر «شرح‌مواليد و برخى‌ معجزات‌ و ذكر اعمار و وفات‌» پيامبر«صلى‌الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلم‌» و ائمه‌«عليهم‌السلام‌» مى‌باشد. سبزوارى‌ در اين‌ كتاب‌ هيچ‌ نامى‌ از مسانيد خود به‌ ميان‌ نمى‌آورد و مى‌توان‌ چنين‌ استنباط‌ كرد كه‌ مخاطبان‌ او اهل‌ علم‌نبوده‌اند.

    مصابيح‌ القلوب‌

    اين‌ كتاب‌ در موضوع‌ اخلاق‌ و مواعظ‌ و نصايح‌ و به‌ زبان‌ فارسى‌ نوشته‌ شده‌ و مشتمل‌ بر 53 فصل‌ است‌ كه‌ نويسنده‌ درهر فصل‌ يكى‌ از روايات‌ اخلاقى‌ پيامبر اكرم‌«صلى‌الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلم‌» را نقل‌ و ترجمه‌ كرده‌ و سپس‌ به‌ شرح‌ آن‌پرداخته‌ و مطالبى‌ متناسب‌ با آن‌ بيان‌ كرده‌ است‌. نسخه‌هاى‌ متعددى‌ از اين‌ كتاب‌ موجود بوده‌ كه‌ آقا بزرگ‌ تهرانى‌ ازآن‌ها ياد كرده‌ است‌. 35 ظاهراً اين‌ كتاب‌ در محافل‌ شيعى‌ جاى‌ خود را باز كرده‌ بود، چنان‌ كه‌ مورد استناد برخى‌نويسندگان‌ بعدى‌ قرار گرفت‌، از جمله‌ سيد يوسف‌ على‌ بن‌ محمد جرجانى‌ استر آبادى‌ (درگذشته‌ قرن‌ يازدهم‌ هجرى‌)، در كتاب‌ فوحات‌ القدس‌ از آن‌ نقل‌ كرده‌ است‌. 36

    در سال‌ 1266ق‌ مولا محمد حسين‌ بن‌ محمد قلى‌ قرچه‌ داغى‌ دزمارى‌، تكمله‌اى‌ بر اين‌ كتاب‌ نوشت‌. او در ابتداى‌كتابش‌ اظهار داشته‌ كه‌ چون‌ كتاب‌ سبزوارى‌ به‌ دستش‌ رسيد آن‌ را بسيار مختصر يافت‌ بنا بر اين‌ مطالب‌ بسيار ديگرى‌ برآن‌ افزود و آن‌ را به‌ صورت‌ كتابى‌ مفصل‌ ولى‌ با همان‌ نام‌، مصابيح‌ القلوب‌ عرضه‌ داشت‌. 37
    بهجة‌ المباهج‌

    اين‌ كتاب‌ كه‌ گاه‌ از آن‌ با نام‌ بهجة‌ المناهج‌ نيز نام‌ برده‌ شده‌38 در بيان‌ فضائل‌ و معجزات‌ رسول‌ خدا«صلى‌الله‌ عليه‌و آله‌ و سلم‌»و ائمه‌«عليهم‌السلام‌»است‌ و در واقع‌، ترجمه‌ و اقتباسى‌ است‌ از كتاب‌ مباهج‌ المهج‌ فى‌ مناهج‌ الحجج‌نوشته‌ قطب‌ الدين‌ كيدرى‌، نويسنده‌ برجسته‌ شيعى‌ كه‌ به‌ احتمال‌ قوى‌ در قرن‌ ششم‌ مى‌زيست‌. 39 سبزوارى‌ تنهابه‌ ترجمه‌ كتاب‌ كيدرى‌ بسنده‌ نكرده‌، بلكه‌ دخل‌ و تصرفاتى‌ نيز در آن‌ داشته‌ است‌ و روايات‌ زيادى‌ را كه‌ عبدالله افندى‌آن‌ها را اخبار صحاح‌ ناميده‌، بر آن‌ افزوده‌40 و آن‌ را در 44 فصل‌ تنظيم‌ كرده‌ است‌. 41 او اين‌ كتاب‌ را به‌خواجه‌ نظام‌الدين‌ يحيى‌ بن‌ شمس‌الدين‌ سربدارى‌ (753 - 759 ق‌) اهدا نموده‌ است‌42 گويا از اين‌ كتاب‌ درقرن‌هاى‌ بعد استقبال‌ فراوانى‌ شده‌ و نسخه‌هاى‌ متعددى‌ از آن‌ فراهم‌ و در نواحى‌ مختلف‌ توزيع‌ شده‌ است‌، چنان‌ كه‌عبدالله افندى‌ در قرن‌ دوازدهم‌ مى‌گويد كه‌ اين‌ كتاب‌، در نواحى‌ مختلف‌ شايع‌ و متداول‌ بوده‌ و او خود آن‌ را درجاهاى‌ مختلف‌، از جمله‌ سيستان‌ ديده‌ است‌. 43 با اين‌ حال‌، نسخه‌اى‌ از اين‌ كتاب‌ يافت‌ نشد.

    اين‌ كتاب‌ در قرن‌ دهم‌ هجرى‌ توسط‌ تقى‌ الدين‌ محمد كاشانى‌ يا هروى‌ مروى‌ متخلّص‌ به‌ حيرتى‌ با نام‌ كتيب‌ معجزات‌به‌ نظم‌ درآمد. منظومه‌ مذكور در قالب‌ مثنوى‌ بوده‌ و گويا در تقابل‌ با شاهنامه‌ فردوسى‌ تنظيم‌ شده‌ است‌. به‌ گفته‌ آقابزرگ‌ تهرانى‌ نسخه‌اى‌ از آن‌ در سال‌ 981 ق‌ به‌ خط‌ عبد الوهاب‌ بن‌ ابى‌ المكارم‌ حجازى‌ كتابت‌ شده‌ است‌، 44ولى‌ هيچ‌ نسخه‌اى‌ از آن‌ يافت‌ نشد.

    باز نويسى‌ اءرشاد الاذهان‌

    از ديگر آثار سبزوارى‌ استنساخ‌ كتاب‌ استادش‌ علامه‌ حلى‌ است‌. كتاب‌ اءرشاد الاذهان‌ الى‌ احكام‌ الايمان‌ يكى‌ ازكتاب‌هاى‌ ارزش‌مند فقهى‌ علامه‌ حلى‌ به‌ شمار مى‌رود كه‌ بين‌ سال‌هاى‌ 676 - 699 از تأليف‌ آن‌ فراغت‌ يافته‌ و شامل‌پانزده‌هزار مسئله‌ فقهى‌ است‌. اين‌ كتاب‌ از منابع‌ عمده‌ و مهم‌ فقهى‌ شيعيان‌ بوده‌ و شرح‌ها و تعليقات‌ فراوانى‌ بر آن‌نوشته‌ شده‌ است‌. هم‌چنين‌ نسخه‌هاى‌ متعددى‌ از آن‌ به‌ خط‌ شاگردان‌ علامه‌ بازنويسى‌ شده‌ كه‌ يكى‌ از آن‌ها به‌ قلم‌حسن‌ بن‌ حسين‌ سبزوارى‌ است‌. اين‌ نسخه‌ در دو جلد مى‌باشد و تاريخ‌ كتابت‌ آن‌ 718 ق‌ است‌. 45

    بازنويسى‌ تكملة‌ السعادات‌

    هم‌چنين‌ سبزوارى‌ از كتابى‌ به‌ نام‌ تكملة‌ السعادات‌ فى‌ كيفية‌ العبادات‌ المسنونات‌ نسخه‌اى‌ را رونويسى‌ كرده‌ كه‌ چنان‌كه‌ از نامش‌ پيداست‌ در شرح‌ عبادات‌ - احتمالاً مستحبات‌46 - بوده‌ است‌. اين‌ كتاب‌ را شيخ‌ ابوالمحاسن‌ على‌جرجانى‌ از معاصران‌ علامه‌ حلى‌ در سال‌ 702 ق‌ به‌ زبان‌ فارسى‌ نوشته‌ بود. سبزوارى‌ نسخه‌بردارى‌ از آن‌ را در سال‌747 ق‌ تمام‌ كرد. 47

    غاية‌ المرام‌ فى‌ فضائل‌ على‌ و اولاده‌ الكرام‌

    كتابى‌ مختصر در بيان‌ فضايل‌ و مناقب‌ بوده‌ كه‌ سبزوارى‌ در آن‌ روايات‌ شيعى‌ و سنى‌ را با حذف‌ سلسله‌ سندهايشان‌گرد آورده‌ بود. گويا اين‌ كتاب‌ نيز انتشار قابل‌ ملاحظه‌اى‌ داشته‌، چنان‌ كه‌ صاحب‌ رياض‌ العلماء نسخه‌اى‌ از آن‌ را دراصفهان‌ ديده‌ و آن‌ را توصيف‌ كرده‌ است‌. 48 سبزوارى‌ خود نيز در ابتداى‌ كتاب‌ راحة‌ الارواح‌ به‌ اين‌ كتاب‌ اشاره‌دارد. 49

    نقش‌ سبزوارى‌ در ترويج‌ مذهب‌ تشيع‌

    به‌ نظر مى‌رسد كه‌ حسن‌ سبزوارى‌ با توجه‌ به‌ شرايط‌ مساعدى‌ كه‌ برايش‌ فراهم‌ شده‌ بود فعاليت‌هاى‌ خود را برترويج‌مذهب‌ تشيع‌ متمركز ساخته‌ بود. اين‌ امر را مى‌توان‌ در نوع‌ آثار مكتوب‌ وى‌ مشاهده‌ كرد كه‌ در موضوعات‌ مختلف‌مذهبى‌، اعم‌ از اصول‌ دين‌ (امامت‌) و فروع‌ دين‌ به‌ رشته‌ تحرير درآمده‌اند. اين‌ فعاليت‌هاى‌ سبزوارى‌ را مى‌توان‌ به‌چند قسم‌ تفكيك‌ نمود:

    قسم‌ اول‌، نوشته‌هاى‌ خود اوست‌ كه‌ در بين‌ آثار مكتوب‌ سبزوارى‌ سه‌ مورد را شامل‌ مى‌شود؛ يعنى‌ كتاب‌هاى‌ راحة‌الارواح‌، مصابيح‌ القلوب‌ و غاية‌ المرام‌ كه‌ از اين‌ سه‌ كتاب‌ دو تاى‌ آن‌ها به‌ بيان‌ فضايل‌ و مناقب‌ و اشاراتى‌ به‌ زندگانى‌امامان‌ شيعه‌ اختصاص‌ دارد. معمولاً اين‌ كتاب‌ها با هدف‌ متقاعد ساختن‌ اهل‌ سنت‌ به‌ برترى‌ و ارجحيت‌ امامان‌اهل‌بيت‌«عليهم‌السلام‌» بر ديگران‌، به‌ رشته‌ تحرير در مى‌آمدند.

    قسم‌ ديگر فعاليت‌هاى‌ سبزوارى‌ در جهت‌ ترويج‌ تشيع‌، ترجمه‌ كتاب‌هاى‌ ديگر دانشمندان‌ و نويسندگان‌ شيعه‌ بود، مانند ترجمه‌ كتاب‌ كشف‌ الغمه‌ كه‌ به‌ موضوع‌ امامت‌ پرداخته‌ و نيز ترجمه‌ كتاب‌ بهجة‌ المباهج‌ كه‌ در ذكر فضايل‌ ائمه‌شيعه‌ مى‌باشد. اين‌ اقدام‌، يعنى‌ فارسى‌سازى‌ كتاب‌هاى‌ ياد شده‌، در راستاى‌ تثبيت‌ و تحكيم‌ بنيان‌هاى‌ مذهبى‌ دربين‌ عموم‌ مردم‌ صورت‌ مى‌گرفت‌. بديهى‌ است‌ كه‌ عموم‌ مردم‌ ايران‌ كه‌ فارس‌ زبان‌ بودند مطالعه‌ كتاب‌هاى‌ عربى‌برايشان‌ غير ممكن‌ يا دشوار بود و آشنا ساختن‌ آنان‌ با مبانى‌ دينى‌ مستلزم‌ اين‌ بود كه‌ منابع‌ دينى‌، به‌ زبان‌ قابل‌ استفاده‌براى‌ ايشان‌ نوشته‌ شود و سبزوارى‌ به‌ اين‌ مسئله‌ توجه‌ داشت‌. هم‌چنين‌ او در همين‌ راستا به‌ ساده‌ و دلپذير كردن‌كتاب‌هاى‌ مورد نظر مى‌پرداخت‌، چنان‌كه‌ با تلخيص‌ مطالب‌ برخى‌ از اين‌ كتاب‌ها و نيز حذف‌ بخش‌هايى‌ از محتوايات‌آن‌ها كه‌ براى‌ خوانندگان‌ عامى‌ ضرورتى‌ نداشت‌ (مانند سلسله‌ سندها و نام‌ منابع‌ روايات‌) ، به‌ كم‌حجم‌كردن‌ تأليفات‌مذكور مبادرت‌ مى‌نمود و در نگارش‌ آن‌ها نيز از نثرى‌ ساده‌ و در عين‌ حال‌، شورانگيز در كنار استفاده‌ فراوان‌ از اشعاربهره‌ مى‌برد تا سازگارى‌ بيشترى‌ با طبع‌ و سليقه‌ خوانندگانش‌ داشته‌ باشد.

    قسم‌ سوم‌ فعاليت‌هاى‌ سبزوارى‌ نيز كه‌ رونويسى‌ تأليفات‌ دانشمندان‌ ممتاز شيعه‌ بود به‌ منظور نشر و تكثير اين‌ آثار و دراختيار نهادن‌ آن‌ها براى‌ گروه‌ بيشترى‌ از مشتاقان‌ معارف‌ اسلامى‌ انجام‌ مى‌شد.
    نتيجه‌

    فعاليت‌هاى‌ حسن‌ بن‌ حسين‌ سبزوارى‌ به‌ عنوان‌ يكى‌ از نويسندگان‌ شيعى‌ قرن‌ هشتم‌ هجرى‌ حاكى‌ از اين‌ است‌ كه‌نهضت‌ فرهنگى‌ شيعه‌ تحت‌ تأثير شرايط‌ موجود، روند رو به‌ رشد و گاه‌ جديدى‌ را در اين‌ دوره‌ آغاز كرد. حضورشيعيان‌ در مصادر قدرت‌ و مناصب‌ سياسى‌ كه‌ اميران‌ سربدارى‌ نمونه‌ شاخص‌ آن‌ها در زمان‌ و مكان‌ فعاليت‌ حسن‌سبزوارى‌ هستند، بيشترين‌ تأثير را در اين‌ زمينه‌ داشت‌. آنان‌ با تشويق‌ و ترغيب‌ نويسندگان‌ و عالمان‌ شيعه‌ و نيز مهياساختن‌ شرايط‌ مساعد براى‌ فعاليت‌هاى‌ علمى‌ و تبليغى‌، موجبات‌ پيدايش‌ آثار و تأليفات‌ متعدد و قابل‌ توجهى‌ رافراهم‌ كردند. حركت‌ فرهنگى‌ كه‌ كما بيش‌ تحت‌ تأثير همين‌ عامل‌ در جامعه‌ شيعه‌ پديد آمده‌ بود و در دوره‌ مورد بحث‌دنبال‌ مى‌شد، فارسى‌سازى‌ متون‌ مذهبى‌ شيعى‌ است‌ كه‌ حسن‌ سبزوارى‌ با تأليف‌ها و ترجمه‌هاى‌ فارسى‌ خود يكى‌ ازنمايندگان‌ برجسته‌ اين‌ حركت‌ مى‌باشد. بديهى‌ است‌ كه‌ اين‌ حركت‌ به‌ نوبه‌ خود در گسترش‌ و فرا گير شدن‌ تشيع‌ درايران‌ سهمى‌ قابل‌ ملاحظه‌ داشته‌ است‌.

    كتاب‌نامه‌

    . اربلى‌، على‌ بن‌ عيسى‌، كشف‌ الغمه‌ فى‌ معرفه‌ الائمه‌، چاپ‌ دوم‌: بيروت‌، دارالاضواء، 1405 ق‌.

    . اعجاز حسين‌، كشف‌ الحجب‌ و الاستار عن‌ اسماء الكتب‌ و المنقار، قم‌، كتابخانه‌ آيت‌الله مرعشى‌، 1409 ق‌.

    . افندى‌، عبدالله، رياض‌ العلماء و حياض‌ الفضلاء، تحقيق‌ سيد احمد حسينى‌ اشكورى‌، قم‌، كتابخانه‌ آيت‌الله مرعشى‌، 1401 ق‌.

    . اقبال‌آشتيانى‌، عباس‌، تاريخ‌ مغول‌ از حمله‌چنگيز تا تشكيل‌ دولت‌ تيمورى‌، تهران‌، انتشارات‌ اميركبير، 1365.

    . بغدادى‌، اسماعيل‌ پاشا، ايضاح‌ المكنون‌، بيروت‌، دار احياء التراث‌ العربى‌، ]بى‌تا[.

    . ، هدية‌ العارفين‌، بيروت‌، دار احياء التراث‌ العربى‌، ]بى‌تا[.

    . بويل‌، جى‌. آ، تاريخ‌ ايران‌ كمبريج‌ از آمدن‌ سلجوقيان‌ تا فروپاشى‌ دولت‌ ايلخانان‌، ترجمه‌ حسن‌ انوشه‌، تهران‌، اميركبير، 1379.

    . تهرانى‌، آقابزرگ‌، الذريعه‌ الى‌ تصانيف‌ الشيعه‌، بيروت‌، دار الاضواء، 1403ق‌.

    . جرجانى‌ استر آبادى‌، سيد يوسف‌ على‌ بن‌ محمد، فوحات‌ القدس‌، قم‌، نسخه‌ خطى‌ به‌ شماره‌ 555 موجود دركتابخانه‌ آيت‌الله مرعشى‌.

    . جعفريان‌، رسول‌، تاريخ‌ تشيع‌ در ايران‌، قم‌، انصاريان‌، 1373.

    . ، منابع‌ تاريخ‌ اسلام‌، قم‌، پژوهشكده‌ حوزه‌ و دانشگاه‌، 1379.

    . جوينى‌، عطاملك‌، تاريخ‌ جهانگشا، تصحيح‌ محمد قزوينى‌، تهران‌، ]بى‌تا[.

    . چلپى‌، حاجى‌ خليفه‌، كشف‌ الظنون‌، بيروت‌، دار احياء التراث‌ العربى‌، ]بى‌تا[.

    . حسينى‌، سيد احمد، فهرست‌ نسخه‌هاى‌ خطى‌ كتابخانه‌ آيت‌ الله‌ گلپايگانى‌، قم‌، كتابخانه‌ آيت‌الله گلپايگانى‌، 1402ق‌.

    . حقيقت‌، عبدالرفيع‌، تاريخ‌ جنبش‌ سربداران‌ و ديگر جنبش‌هاى‌ ايرانيان‌ در قرن‌ هشتم‌ هجرى‌، تهران‌، انتشارات‌ كومش‌، 1374.

    . حلى‌، حسن‌ بن‌ يوسف‌، ايضاح‌ الاشتباه‌، قم‌، موسسه‌ النشر الاسلامى‌، 1411 ق‌.

    . خواندمير، غياث‌الدين‌ بن‌ همام‌ الدين‌، تاريخ‌ حبيب‌ السير، زير نظر محمد دبيرسياقى‌، تهران‌، كتاب‌ فروشى‌ خيام‌، 1362.

    . خوانسارى‌، محمدباقر، روضات‌ الجنات‌، تهران‌، 1390ق‌.

    . سبزوارى‌ بيهقى‌، حسن‌ بن‌ حسين‌، ترجمه‌ كشف‌ الغمه‌، مخطوط‌ به‌ شماره‌ 12198، قم‌، كتابخانه‌ آيت‌الله مرعشى‌.

    . ، راحة‌ الارواح‌ و مونس‌ الاشباح‌، مخطوط‌ به‌ شماره‌ 1049، قم‌، كتابخانه‌ آيت‌الله مرعشى‌.

    . طباطبايى‌، سيد عبدالعزيز، مكتبة‌ العلامة‌ الحلى‌، قم‌، مؤسسة‌ آل‌البيت‌«عليهم‌السلام‌» لاحياء التراث‌، 1416 ق‌.

    . كحاله‌، عمر رضا، معجم‌ المؤلفين‌، بيروت‌، دار احياء التراث‌ العربى‌، ]بى‌تا[.

    . لسترنج‌، جغرافياى‌ تاريخى‌ سرزمين‌هاى‌ خلافت‌ شرقى‌، ترجمه‌ محمود عرفان‌، انتشارات‌ علمى‌ و فرهنگى‌، 1372.

    . مرتضوى‌، منوچهر، مسائل‌ عصر ايلخانان‌، تبريز، انتشارات‌ آگاه‌، 1370.

    . مرعشى‌، ظهيرالدين‌، تاريخ‌ طبرستان‌، تصحيح‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌، انتشارات‌ اطلاعات‌، 1364.

    . مستوفى‌، حمدالله، نزهة‌ القلوب‌، تهران‌، دنياى‌ كتاب‌، 1362.

    . نبئى‌، ابوالفضل‌، اوضاع‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ ايران‌ در قرن‌ هشتم‌ هجرى‌ «از سقوط‌ ايلخانان‌ تا تشكيل‌ تيموريان‌»، مشهد، انتشارات‌ دانشگاه‌ فردوسى‌، 1375.

    . ياقوت‌ حموى‌، معجم‌ البلدان‌، بيروت‌، دار احياء التراث‌ العربى‌، 1399 ق‌.

    1 ر. ك‌: ياقوت‌ حموى‌، معجم‌ البلدان‌، ج‌ 1، ص‌ 804؛ مستوفى‌، نزهة‌ القلوب‌، 186 و لسترنج‌، جغرافياى‌ تاريخى‌ سرزمين‌هاى‌ خلافت‌شرقى‌، 417. برخى‌ سبزوار و بيهق‌ را يكى‌ دانسته‌ و تفاوتشان‌ را فقط‌ در نام‌ آن‌ها دانسته‌اند.

    2 ر. ك‌: رسول‌ جعفريان‌، تاريخ‌ تشيع‌ در ايران‌، ج‌ 2، ص‌ 510.

    3 مستوفى‌، همان‌، ص‌ 214.

    4 ر. ك‌: جوينى‌، تاريخ‌ جهانگشا، ج‌ 1، ص‌ 134.

    5 ر. ك‌: خواندمير، حبيب‌ السير، ج‌ 3، ص‌ 108 - 218؛ بويل‌، تاريخ‌ ايران‌ كمبريج‌، ج‌ 5، ص‌ 319 - 385.

    6 خواندمير، همان‌، ص‌ 226.

    7 خواندمير، همان‌، ج‌ 2، ص‌ 354 - 360؛ ابوالفضل‌ نبئى‌، اوضاع‌ سياسى‌ و اجتماعى‌ ايران‌ در قرن‌ هشتم‌، ص‌ 125 - 130 و عبدالرفيع‌حقيقت‌، تاريخ‌ جنبش‌ سربداران‌ و ديگر جنبش‌هاى‌ ايرانيان‌ در قرن‌ هشتم‌ هجرى‌، ص‌ 20 به‌ بعد.

    8 مانند شكل‌ گيرى‌ نهضتى‌ مشابه‌ در مازندران‌ به‌ رهبرى‌ سيد قوام‌ الدين‌ مرعشى‌ در سال‌ 741 ق‌ و در نهايت‌، برپايى‌ امارتى‌ شيعى‌ و مستقل‌ درنواحى‌ آمل‌ و سارى‌ (ر. ك‌: ظهيرالدين‌ مرعشى‌، تاريخ‌ طبرستان‌، ص‌ 382 و خواندمير، همان‌، ج‌ 2، ص‌ 327 - 353 و ابوالفضل‌ نبئى‌، همان‌، ص‌166 - 170).








    + نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط هیلدا |
  • ( )

  • سلام

    خیلی وقته نیومدم

    خیلی سرم شلوغه درسام بیداد می کنه
    ارشد قبول شدم

    یادم رفت یهتون بگم

    برام نظر بذارین.

    بنشین و دمی به شادمانی گذران
    برخیز و مخور غم جهان گذران               "خیام"


    + نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط هیلدا |
  • ( )

  • دلم از عالم و آدم گرفته همه چی مسخره و چندشه
    آدمای اطرافم رو نمیتونم درک کنم و اونام منو.!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    + نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط هیلدا |
  • ( )

  • دل من دیر زمانی است که
    می پندارد " دوستی نیز گلی است "
    مثل نیلوفر و ناز
    ساقه ی ترد ظریفی دارد
    بی گمان سنگدل است
    آن که روا می دارد
    جان این ساقه ی نازک را
    - دانسته -
    بیازارد...
    " فریدون مشیری "
    + نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط هیلدا |
  • ( )

  • سلام ..........
    اومدم که به قولم عمل کنم و خودمو بیشتر معرفی کنم .
    اسممو که بهتون گفتم هیلدام فامیلم به نظر خودم مهم نیست.............!
    فقط این مهمه که یه اسم یا کلمه باشه برای صدا زدن و مشخص شدن بین همه ی آدمای جورواجور این دنیای پرآدم ...........!!!!!
    متولد سال ۱۳۶۸ هستم و مثلا جوون این نسل!
    دارم لیسانس میگیرم و ترم آخرم .
    قصد دارم ادامه بدم و هیچ وقت برای رسیدن به هدفم از پا نشینم .
    رشته ام هم ادبیاته و دوستش دارم .
    سعی می کنم از همه ی اون چیزایی که باعث میشه آدما از ادبیات لذت ببرن رو براتون بذارم و شما هم حس قشنگ علاقه به تفکرات زیبا رو بشتر تجربه کنین.
    همین....!
    دوباره بر میگردم .  


    + نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط هیلدا |
  • ( )

  • سلام
    من هیلدام شاید بعضیاتون منو بشناسین و خیلیا تونم نه...!
    قبلا یه وبلاگ داشتم ولی فک کردم باید عوض بشم ُ فک کردم باید خودم و فکر و ذهنم رو تغییر بدم و این شد که حذفش کردم و حرفا و درددلا و خاطرات سه سالمو حذف کردم تا بتونم خودمو تغییر بدم .
    خواستم که با این کار خودمو خالی کنم و فک کنم شدم .
    اگه وقت شد خودمو واسه اونایی که نمیشناسنم بیشتر معرفی می کنم .
    + نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط هیلدا |
    مطالب پيشين